![]() |
![]() |
|
|
هرگز از یاد نبرده ام شبی را که در سایه ی تاریک یک اتاق خیره در چشمان هم، به آخر می رساندیم آواز شبانه ی مهتاب را آتشی در تو شعله می کشید که می سوزاند دست های ترک خورده و بی فروغ مرا آن شب رازی به میان ما آمد آغوشم را گشودم تا اندام نحیفت را در آن گرم کنی تو قبل از آن که از من بپرسی، از ندای قلبت پرسیدی قلبت بی امان فریاد می کرد عشق را،اندوه را چشمانت از من سئوال ساده ای پرسید آیا مرا دوست داری؟ یادم می آید که آن دم تنها اشک ریختم بر بی گناهی تو باز هم این بار با نیروی بیشتری پرسیدی مرا دوست داری؟ یادم می آید آن شب هیچ نگفتم و تو ساعت ها پرسیدی بی آن که لحظه ای پلک هایت بر هم رود آن شب یادم می آید که هیچ نداشتم برای هدیه کردن به ذهن و جان تو صبح، وقتی در خواب، رویای باران می دیدی گفتم: آیا تو را دوست دارم؟ چشمانم گفت: دیر است...
|
|
+ نوشته شده در
88/08/10ساعت 23 توسط محمد فضلی |
|
|
چه ساده است دل کوچک تو! چه آسان بهانه می جویی از برگ های پاییز! تو و چشمانت چه فکر کرده اید؟ که دیگر تو را ندارم؟ که تو نیستی؟ و تو پشت کرده ای به همه ی آنچه که در پنهانی ترین ملاقات شب فریاد کردیم؟
نه! نه ای بی پرواترین آوای باد تو به بنفشه ها بگو که دیگر ندارمت. اما شب تاب های بی نوا هنوز صدای خراشیده ی هق هقم را دوست دارند هنوز کوچه ی ملاقات ما بوی گل های یخ می دهد هنوز باد سرد زخمه می زند بر پلک های یخ زده ام که خیره به راه است تو که با آفتاب رفتی، گرم و صمیمی دیگر چه باک که در زمستان وحشی من آیا برف می بارد یا خون؟
من هنوز از تو لبریزم، با تو در بوق شامگاه می دمم مگر می شود تو را بیرون راند از کلبه ای بی چراغ؟ دیروز مهتاب سراغت را از من می گرفت! چه می توانستم گفت؟ اینجا هنوز زمستان است بعد از رفتن تو! هنوز برف، تبر تنهایی را بر سرم می کوبد دیگر خونی نیست، تکه های یخ است که بیرون می جهد از رگ های بی التهاب من و کفش هایم ترک خوردیم چون بلوری در آفتاب هر روز از یکدیگر می پرسیم، پس کجاست بهاری که قاصدک از آن خبر داد؟ دیگر اسلحه ی شکاری من شلیک نمی کند لوله هایش پر شده از برف دیگر حتی او توان ندارد به رنج هایم پایان دهد چه ساده است دل کوچک تو من هنوز یک انگشت تا مدفون شدن در زیر یخ فرصت دارم بهار می آید، قبل از آن که آخرین دانه ی برف پایانم دهد...
|
|
+ نوشته شده در
88/08/06ساعت 23 توسط محمد فضلی |
|
|
مترسک می دانست که اگر او باشد گنجشک ها از گرسنگی خواهند مرد فردای آن روز مترسک خود را کشت... |
|
+ نوشته شده در
88/08/06ساعت 22 توسط محمد فضلی |
|
|
بر صلیبی که اسیدی سرخ از ان می چکید/ گوسپندی بر تقدیر خود می گریست/ اندیشه اش بر پشم هایش تنیده بود و چشمانش بوی زخم می داد/ فسیل یک قناری هنوز در دهانش می خواند/ سم هایش یخ زده بود و گوش هایش پر شده بود از فریاد چوپانان/ قلبش از عشق تهی گشت و آذرخش جهان را بر چشمان سیاهش فرو بست/ اکنون دیگر از آن گوسپند استخوان هایی به جا مانده که می توان با آن دارکوبان را به دار کوبید...
|
|
+ نوشته شده در
88/08/06ساعت 21 توسط محمد فضلی |
|
|
در شب سرد و تلخ خیره به آسمان درمانده ام از مهتاب پرسیدم رنج من پایانی ندارد از این پس روزها را چه کنم؟ گفت: دیگر فریادت را فرو خور در روز به زخم خورشید بسوز شب ها تنت را مرهمی دارم گفتم: مرهم چیست در این اندوه؟ گفت: نمک... |
|
+ نوشته شده در
88/08/06ساعت 21 توسط محمد فضلی |
|
|
ما برده ي وحشت بي پايان درونيم. نبض زندگي ما در ميان چرخ دنده هاي نيرومند زمان به اسارت رفته.تشنگي و گشنگي كه ما را به سرزمين رويا مي برد تنها براي بازيافتن نيروي شگرفي ست كه نواي زيستن را در بيهودگي... بيهودگي و نبود علتي ژرف براي زيستن. لحظه هاي بي شكوه سكوت. برزخي از ترديدها و تمايلات انساني. چرخش بيهوده ي زمين براي مضمون دردناك تكرار. عصيان قهرمانانه ي انسان براي متحول كردن خويش در دهانه ي آتشفشان خموش شهوت... دل بستن و جدايي؛ و همه معنا و شكوه و عظمت اين دو واژه ، در هم زمان بودن آنهاست. شكاف بين انسان و زندگي. بي فايده بودن رنج. جنايت و شقاوت آشكار در حضور دادگستر بي رحم درون... پنهان شدن خورشيد در پشت ابرهاي هراس. سرمستي و شادي براي كريسمس و خوردن شراب جاوادنه ي معناباختگي. سردي شب بدون حضور ستاره ي قطبي. چرخ خوردن در اشك و خون ، و تنها لبخندي براي پايان يافتن حضور يك انسان در زمين... حضور بيگانه ي درون ، در لحظه ي تصميم گيري. تاريكي... تاريكي مبهم شناخت... زمستان بيداد مي كند در نبود واژه اي رنگ باخته ، فرسوده و پير به نام عشق... ويرانگرترين و
|
|
+ نوشته شده در
88/07/30ساعت 22 توسط محمد فضلی |
|
|
كاش تلألو خورشيد را با دانه هاي طلايي بر پهنه اطلسي دريا، باور داشتم. كاش |
|
+ نوشته شده در
88/07/30ساعت 22 توسط محمد فضلی |
|
|
زندگي من چيست؟ چرا در صبح نمناك و پر سكوتِ من صداي چكاوكي آشنا نيست؟ چرا پرندگان در صبح من نمي خوانند؟ و چرا ماه من تاريك است؟ من وحشت زده ي وهمِ دردناكِ زمستانم. گرچه استوار بر برگ هاي سرخ و زرد پاييزي رنگ مي بازم و بر خاكِ خشك و سرد فرود مي آيم! گرچه دست من با آفتابي آشنا نيست گرچه قلبم از التهاب زمان تهي ست گرچه نگاهم ، در نگاهِ پيچكي كه رو به آسمان مي رود ، پيدا نيست گرچه غوغايي ست در سكوت تلخ و غمناكِ من گرچه آهنگي و نوايي نيست در گوش هاي من ، كه كَر شده از فرياد زمان گرچه رنگي نيست در ازدحام و ازديادِ رنگِ بي رحم و بي طلوعِ سياه و تاريك گرچه آسمان بر سرم فرود مي آيد در حضور درياي سرخِ غمگين گرچه باران مي خشكد همان دم كه از بسترش مي شود جاري گرچه يخ آب نمي شود در انجمادِ رگ هاي سبز و آبي گرچه تنهايم در هياهوي اين قفسِ انساني گرچه اشك بارانم از عبور غريبه اي در ابهام و تاريكي گرچه دست بر آسمان مي برم ، هنگام لحظه ي تلخ جدايي گرچه مي شكند بالهايم در مسيرِ سفري طولاني گرچه مي بردم رودي به دريايي بي ماهي گرچه قاصدكي نيست براي پيغامي رويايي گرچه خدايي نيست در هجوم وحشت و درد و تنهايي گرچه مهري نيست از جانب دلبري سرخابي گرچه ستاره اي نمي درخشد در خلوت شب رسوايي گرچه نيزه بر انديشه ام مي زند هر دم ،آوايي گرچه خونين مي كند چشمانم را عشقي ، باراني گرچه فريادم نمي رسد حتي به گوش سنجاقك بي بالي گرچه راه نمي برم در هيچ طلوع شادابي گرچه اخم مي كند جغد شوم در شب مهتابي گرچه آينه انعكاس مي دهد تصويرم را در شكل هيولايي گرچه قهر است عطر گل با نفس بيمار و بي رمقم در صبح بهاري گرچه رو به پايانم در ظلمت سرگرداني گرچه شك مي كنم از رفتن به گوري و قبرستاني گرچه سست مي شود اندامم در حضور سرماي تابستاني گرچه آتش مي شود كامم با خوردن شراب ، از جامي طلايي گرچه سخت گير مي شود ناودان شكسته سقف شيرواني گرچه نمناك مي شود اتاق كوچكم بي نور حتي ، شب تابي گرچه به گل نشسته كشتي عشقم ، در جزيره اي بي حامي گرچه چك چك مي كند در ذهنم خاطره ي عشقي رويايي گرچه سنگين مي شود پلك هايم براي خوابي عميق و طولاني تنها در لحظه ي مرگ دوست دارم ، رنج برم، از بي خوابي...
|
|
+ نوشته شده در
88/07/30ساعت 22 توسط محمد فضلی |
|
|
اي ماهيگير، اي ماهيگير به كجا مي روي؟
هادي زارع
|
|
+ نوشته شده در
87/03/07ساعت 23 توسط محمد فضلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
وحشت و هراس تنها بر فراز يك خوابگاه يا خانه به كمين ننشسته است؛ ذهن دالان هايي دارد هراسناكتر از جاهاي مادي... خويشتن پنهان شده در پس خويشتنمان ، بيش از هر چيز هراس
مي انگيزد، قاتل مخفي شده در سراي ما، ناچيزترين موجب دهشت است. |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 خرداد 1387 |
| پیوندها |
|
آنجلف (فرشته فرشاد) یوزپلنگانی که با من دویده اند (جمال تیموری) سنگفرش (رحیم ناظریان) |
|
RSS
|